X
تبلیغات
گل ارکیده

گل ارکیده

شاخه تکیده , گل ارکیده ...

من با خاطرات کودکی نشسته ایم لب ِ باغچه توت می خوریم ...

شاتر سوم و دوم:
سارا گفت زیبا شدی
گفتم : زیر چشام که سیاه شده ، یا موهای بهم ریختم ؟ شاید این ناخن های کجم
و دو تایی خندیدیم ... گفتم : از هیچی ، هیچی نپرس ، زد به شانه هایم و از اتاق بیرون رفت
بهترین مادر دنیا گفت
گوجه هم خورد کن
من گفتم
بی حوصله ام لطفا شما ... و فرصتم نداد
گفت
دعوا
گفتم
نه
گفت
دلتنگی
گفتم
نه
گفت
فِلانی
گفتم
نه
مادر گفت ، من گفتم ، نه
اما مادر خوب می دانست چه شده ، با آنکه من همه ی جواب ها را به
نه
ختم کردم
...
برسم ، برسم ، فقط یه کمه دیگه ، آخ ...نه، الان می رسی تحمل کن ، تحمل کن ، یه ذره ، یه کمه دیگه
خونه ، خونه ، خونه
من کفش هایم را در آوردم و افتادم جلوی در
کفش های جدیدم روی قوزک هر دو پا یادگاری نوشتند
من اما دوستشان دارم،آن دو لنگه ی مشکی با آن سگک فلزی رویشان را
بهترین مادر دنیا گفت نپوششان
تا یک مدتی حداقل
تا یادگاریشان خوب شود
من اما باز پوشیدم
آن روز
و تمام ان سر پایینی را تا " آنجا " پیاده رفتم
پیاده رفتم و اشک هایم را پاک می کردم و یادم نبود که سوزش پاهایم چقدر دردناک است
اشک هایم را از عصبانیت پاک می کردم و ناسزا می گفتم و یادم نبود که سوزش پاهایم چقدر دردناک است
ناسزا می گفتم به زمین و زمان و به " ... " و " ... " و "... " و " ... " به همه شان
کفش هایم را از پایم در آوردم و گذاشتم زیر تختم تا وسوسه نشوم و دوباره بپوشمشان
...
:شاتر اول
دفتر مشق اول دبستانم را ورق می زنم
لبخند می زنم
ان علامت های ُ ِ َ هایی که بالای کلمات می گذاشتم و گاهی آنقدر متنفر می شدم ازشان
که می خواستم زودتر بروم کلاس دوم و مجبور نباشم بالای سر هر کلمه ای بگذرمشان
و حالا
بعد از سال ها که کلاس اول و دومم تمام شده است
من میان نوشته هایم
دوست می دارم که بعضی کلمات را با ُ ِ َ بنویسم
...
پُلی کُپی های دوم دبستان
رنگ امیزی پیش دبستان
آن دفتر نقاشی کودکستان با آن خرس قهوه ای که کشیدم و به خودم دویست داده بودم و بعد یک صفرش را خط زده بودم
آن هم از روی دست خانوم مربی که برگه ی قبلیش را بیست داده بود تقلب کرده ام به گُمانم
آن دو دختر و دو پسر
آن شیر خندانم
سرویس قرمز آشپزخانه ام ، با ان پروانه هایش
فنجان های صورتی با لبه ی آبی
کوله ی سوم دبستان
ان درخت تمشک
آن درخت توت
آن خرمالو
آه خرمالو ... خرمالو ... خرمالو ... مرا یادت هست ؟همان دخترک ِ مو مشکی پر کلاغی که ظهرها کنار تو خاک بازی می کرد ،همانی که چتری های بلندش توی صورتش بود و مادر را کلافه می کرد و هنوز هم چتری های بلندم که توی صورتم می ریزد مادر را کلافه می کند ... آن ظرف کِرِم ِ مادر را یادت هست که تویش پاک کن داداشی را گذاشتم و آن گوشه ی کنج ، کنار دیواره ی استخری که هیچ گاه پر از آب نشد خاکش کردم و بعد هر چه گشتم ، حتی به شعاع دو متریش را ،حتی به عمق سه متریش را ، اما نبود ... یادت هست من به تو نگاه کردم و گفتم : پس کوشِش ؟ و خندیدم
یادت هست جوجه ام را خودم با اشکی که به پهنای صورتم می ریختم  تو خاک کردم ؟
یادت هست ان خروس زیبایم را ؟ آن مرغ گَل باقالیم را ؟ آن برفی زیباترم را که عاشقش بودم و مادر اصرار داشت که پیر شده است و باید سر بریده شود و من می گفتم " نه " ! خودش باید بمیرد ! و آخر هم خودش مُرد ، وقتی من کنارش نبودم
آه خرمالو ... خرمالو ... من آمده ام میان کودکی هایم غرق شوم
مرا یادت هست
یادت هست زیر درخت گردو آن یکی ، نه ، آن که به شاتوت نزدیک تر است
سکه هایم را کاشتم ؟ یادت هست عصرهای هر روز را
که بهترین مادر دنیا آب می پاشید روی گل ها
و من بساط خاله بازیم را آن کنج حیاط پهن می کردم و دور از چشم مادر ملحفه ی گل دارش را سایه بان می کردم
یادت هست وقتی بعد از ظهری بودم و مقنعه ام کثیف بود و خواستم بشورَمَش
یادت هست که لبه هایش را کشیدم و مقنعه ام گشاد شد و من فقط گریه می کردم
به مادر زنگ زدم مادر گفت ایرادی ندارد و من فقط گریه می کردم
من هشت ساله بودم فقط ... ترسیده بودم
آه خرمالو ... خرمالو ... چقدر از سرویس جا میماندم
چقدر پشت در ماندم و از زیر حفاظ ها همانطور که مادر یادم داده بود می رفتم داخل
چون لاغر بودم و به راحتی از زیرشان رد می شدم
خرمالو ... خرمالو ... دلم برایت چقدر ، چقدر ، چقدر تنگ داشت ، می شود در آغوشت گیرم
در آغوشت گیرم و به تعداد تمام ای سال ها که از تو دور بودم تو را سفت فشار دهم و نترسم که تو را از دست خواهم دادن
خرمالو ... خرمالو ... چقدر لاغر شده ای ... حتی لاغر تر از من ... آن شاخه های کشیده ات
آن شاخه های کشیده ات که به دل آسمان می رفتند ... آسمان کجا برده شان
آن خرمالوهای سبز درشتت که منتظر پاییز بودند ... آسمان کجا برده شان
خرمالو
خرمالو
پیر شده ای
خرمالوی پیر زیبایم
من آمده ام میان کودکی هایم غرق شوم
مرا یادت هست
من امده ام میان کودکی هایم غرق شوم و به هیچ چیز فکر نکنم ، نه به دل شکسته ام ، نه به دیروز ، نه به فردا
نه به صدایی ، نگاهی ، حرفی ، من آمده ام فقط و فقط به کودکی هایم فکر کنم
به دوچرخه ی زیبایم با آن مهره های رنگی رنگی ای که بهترین پدر دنیا میان پره های چرخش انداخته بود
من آمده ام تو را نگاه کنم و از دیدن تو سیر شوم ، شاتوت بخورم و دست هایم همه سُرخ شود ، توی استخر خالی از آب
هی بدوم و از این سر برسم به ان سر و هی بدوم از ان سر برسم این سر و از ته دلم بلند بلند بخندم
مرا یادت هست...
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 14:32  توسط ارکیده  | 

زمزمه بی دقت

من باید کار بهتری از فریب دادن یک دوست میکردم

و فرصتی را که به من داده شده بود

از دست نمیدادم

پس دیگر هیچگاه نخواهم رقصید

چون پاهای گناهکارم

دیگر آهنگی ندارند...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 23:44  توسط ارکیده  | 

من بدهکارم!

من بدهكارم
جيب هايم خالي ست
كفش هايم كهنه ، چشمم كور
من عجب دنده نرمي دارم
من پول هايم را وقتي مي گيرم ،
كه فاتحه اش را خوانده باشد زن من
سر گلدسته برج
جيب من جاي گره خوردن هيچ است و شپش
هر كجا هستم باشم ، خانه اي مي خواهم
اجا ره، رهن ، كرايه همه اش مال من است
چه اهميت دارد كه اجاره با لا ست
صاحبان خانه چه خبر از ته جيبم دارند
پول را بايد جست ، وام بايد كه گرفت ،
خانه اي نقلي ساخت
زير قرض بايد رفت
با همه اهل و عيال ،نان خشك بايد خورد
مگر اين اشكنه ها چه كم از ديزي سنگي دارد !
بهتر آن است كه قانع باشيم
و نگوييم كه پول و پله لازم داريم !
حرف ديگر،كافيست
خانه در يك قدمي است
و طلبكار آنجاست!
كفش را بايد كند
پول را بايد جست
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 18:7  توسط ارکیده  | 

رنج!

زمانهایی دور پادشاهی در اواخر عمرش پول کلانی دراختیار یکی ازنویسندگان و مورخان معروف کشورش گذاشت که تحقیق کند هدف اززندگی این مردم چیست و این همه آدم که در طی سالیان دراز آمده اند و رفته اند درطول زندگی چه چیز به دست آورده اند.

این مورخ سالها تحقیق کرد و چندین کتاب قطور در این مورد نوشت وتقدیم پادشاه کرد، پادشاه که وقت وحوصله خواندن این همه کتاب را نداشت دستور داد که کتابها را خلاصه کند. وی 20 جلد کتاب را به 10 جلد کاهش داد. که این هم چندین سال طول کشید، پادشاه هم که پیرتر و کم حوصله تر شده بود گفت که باز هم زیاد است .

این مورخ آن را به 5 جلد رساند، بازهم پادشاه حوصله خواندن آن را نداشت وگفت که خلاصه تر کن.

بالاخره این نویسنده آن را در یک جلد جمع آوری کرد وزمانی آن تهیه شد که پادشاه در بستر بیماری بود ولحظات آخر عمر خود رامی گذراند. وقتی که کتاب را دید خطاب به وی گفت که من دیگر دارم ازاین دنیا میروم ونمیتوانم حتی این یک جلد را هم بخوانم ، در یک جمله به من بگو که خلاصه آن چیست ومردم چه دستاوردی داشتند نویسنده در پاسخ گفت: اگر بخواهم نتیجه زندگی مردم در طول تاریخ را در یک جمله خلاصه کنم اینکه:

                مردم آمده اند و رنج کشیده اند و رفته اند

پادشاه بعدازشنیدن این جمله که سالها در انتظارش بود چشم از جهان فرو بست
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 14:10  توسط ارکیده  |