تبليغاتX
گل ارکیده
جمعه بیست و هفتم مهر 1386
من بدهکارم!
من بدهكارم
جيب هايم خالي ست
كفش هايم كهنه ، چشمم كور
من عجب دنده نرمي دارم
من پول هايم را وقتي مي گيرم ،
كه فاتحه اش را خوانده باشد زن من
سر گلدسته برج
جيب من جاي گره خوردن هيچ است و شپش
هر كجا هستم باشم ، خانه اي مي خواهم
اجا ره، رهن ، كرايه همه اش مال من است
چه اهميت دارد كه اجاره با لا ست
صاحبان خانه چه خبر از ته جيبم دارند
پول را بايد جست ، وام بايد كه گرفت ،
خانه اي نقلي ساخت
زير قرض بايد رفت
با همه اهل و عيال ،نان خشك بايد خورد
مگر اين اشكنه ها چه كم از ديزي سنگي دارد !
بهتر آن است كه قانع باشيم
و نگوييم كه پول و پله لازم داريم !
حرف ديگر،كافيست
خانه در يك قدمي است
و طلبكار آنجاست!
كفش را بايد كند
پول را بايد جست
نوشته شده توسط ارکیده در 18:7 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386
رنج!

زمانهایی دور پادشاهی در اواخر عمرش پول کلانی دراختیار یکی ازنویسندگان و مورخان معروف کشورش گذاشت که تحقیق کند هدف اززندگی این مردم چیست و این همه آدم که در طی سالیان دراز آمده اند و رفته اند درطول زندگی چه چیز به دست آورده اند.

این مورخ سالها تحقیق کرد و چندین کتاب قطور در این مورد نوشت وتقدیم پادشاه کرد، پادشاه که وقت وحوصله خواندن این همه کتاب را نداشت دستور داد که کتابها را خلاصه کند. وی 20 جلد کتاب را به 10 جلد کاهش داد. که این هم چندین سال طول کشید، پادشاه هم که پیرتر و کم حوصله تر شده بود گفت که باز هم زیاد است .

این مورخ آن را به 5 جلد رساند، بازهم پادشاه حوصله خواندن آن را نداشت وگفت که خلاصه تر کن.

بالاخره این نویسنده آن را در یک جلد جمع آوری کرد وزمانی آن تهیه شد که پادشاه در بستر بیماری بود ولحظات آخر عمر خود رامی گذراند. وقتی که کتاب را دید خطاب به وی گفت که من دیگر دارم ازاین دنیا میروم ونمیتوانم حتی این یک جلد را هم بخوانم ، در یک جمله به من بگو که خلاصه آن چیست ومردم چه دستاوردی داشتند نویسنده در پاسخ گفت: اگر بخواهم نتیجه زندگی مردم در طول تاریخ را در یک جمله خلاصه کنم اینکه:

                مردم آمده اند و رنج کشیده اند و رفته اند

پادشاه بعدازشنیدن این جمله که سالها در انتظارش بود چشم از جهان فرو بست
نوشته شده توسط ارکیده در 14:10 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و ششم خرداد 1386
لیلی باید عاشق باشد....
در ادامه پست قبل به نوشته دوست خوب مژگان:

خدا مشتی خاک برگرفت .می خواست لیلی را بسازد.
از خود در او دمید...و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد.

سالیانی است که لیلی عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد.
زیرا خدا در او دمیده است .
وهر که خدا در او بدمد ,عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران زمین است ,

نام دیگر انسان.

نوشته شده توسط ارکیده در 19:36 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386
لیلی یک ماجراست!
خدا گفت :ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .
ماجرايي كه بايد بسازيش .
شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .
آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .
مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .
شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش .
خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود .
خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن
شيط ان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .
خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست .
شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي .
ليلي هاي نزديك لحظه اي .
خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر .
ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود
مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد ليلي گريه کرد
ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است .
خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟
خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .
ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .
خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي .
ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري
ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟
خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛
دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟
ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد .
خدا خنديد .
خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي گفت : من .
خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم .
خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش
ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد .
ليلي گر مي گرفت .
ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود . ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد .
مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .
خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود .


 

نوشته شده توسط ارکیده در 16:41 | | لینک به این مطلب





Powered by WebGozar