راهب پيري كنار جاده نشسته بود. با چشمان بسته, پا هاي جمع كرده و دستان تا شده نشسته بود. در تفكري عميق فرو رفته بود.
ناگهان آرامش او با صداي بلند و خشن يك سامورايي شكسته شد. "پير مرد! به من درباره بهشت و جهنم بگو!"
در ابتدا, راهب هيچ حركتي نكرد, انگار كه چيزي نشنيده است. اما به تدريج چشمانش را باز كرد, لبخندي هر چند كوچك در گوشه لبانش ظاهر شد, در حالي كه سامورايي را ديد كه بي صبرانه كنارش ايستاده بود و هر لحظه بيشتر و بيشتر بي تاب مي شد.
راهب بالاخره گفت: "تو مي خواهي درباره بهشت و جهنم بداني؟ تو كه اينطور نامرتبي. تو كه دستها و پاهايت پوشيده از گرد
و خاك است. تو كه موهايت شانه نكرده است, نَفَست خطاست, شمشيرت زنگ زده و فرسوده است. تو كه زشتي و مادرت اين لباسهاي مسخره را به تنت پوشانده. تو از من درباره بهشت و جهنم مي پرسي؟
سامورايي ناسزايي به راهب گفت. شمشيرش را كشيد و به بالاي سرش برد. صورتش سرخ شد, و رگ هاي گردنش بيرون
زد هنگامي مي خواست سر راهب را با شمشير از بدن جدا كند.
"اين جهنم است." ناگهان راهب اين را گفت. درست هنگامي كه شمشير سامورايي شروع به پايين آمدن كرد.
در آن لحظه كوتاه, سامورايي از احساس تعجبي سرشار شد و از احساس شفقت و عشق به راهبي كه جان خودش را به
خطر انداخته بود تا به او اين درس را بدهد. شمشيرش را آرام پايين آورد و چشمانش پر از اشك شد.
راهب گفت: "و اين بهشت است."![]()
اگه خوشت اومده نظر یادت نره
ساله اي كه خيلي پريشان بود ، به طرف دكتر دويد : آقاي دكتر ! مادرم !
و در حالي كه نفس نفس ميزد ادامه داد : التماس ميكنم با من بياييد ! مادرم خيلي مريض است .
دكتر گفت : بايد مادرت را اينجا بياوري ، من براي ويزيت به خانه كسي نميروم
دختر گفت : ولي دكتر ، من نميتوانم.اگر شما نياييد او ميميرد ! و اشك از چشمانش سرازير شد
دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود . دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد ، جايي كه
مادر بيمار در رختخو اب افتاده بود .
دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالين زن ماند ،
تا صبح كه علايم بهبودي در او ديده شد .زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد .
دكتر به او گفت : بايد از دخترت تشكر كني . اگر او نبود حتما ميمردي ! مادر با تعجب گفت : ولي دكتر ،
دختر من سه سال است كه از دنيا رفته ! و به عكس بالاي تختش اشاره كرد .
پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد . اين همان دختر بود ! يك فرشته كوچك و زيبا ..... !
كوچولو آمد تو و رفت پشت يك ميز نشست.
بر ايم جالب بود ! پيشخدمتي كه خيلي ادعاي انسانيتش مي شد به سمت او يورش برد تا بيرونش كند.

دختر بچه با اعتماد به نفس كامل به پيشخدمت گفت : پولش را مي دهم...هيچ چيزي مجاني نمي خواهم !
كمي پايش را تكان داد و در حالي كه زير نگاه سنگين بقيه بود به پيشخدمت گفت : يه بستني ميوه اي چند است؟
پيشخد مت با بي حوصلگي گفت : 5 دلار .
دختر بچه دست كرد توي لباسش و پولهايش را بيرون آورد و شروع به شمردن پول هايش كرد . بعد دوباره گفت : يك بستني
ساده چند است؟
پيشخدمت بي حوصله تر از قبل، گفت : 3 دلار .
دختر آدامس فروش گفت : پس يك بستني ساده بدهيد.
پيشخدمت يك بستني برايش آورد كه فكر نمي كنم زياد هم ساده بود ! ( احتمالا مخلوطي از ته مانده ي بقيه ي بستني ها )
دخترك بستني را خورد و 3 دلار به صندوق داد و رفت . وقتي كه پيش خدمت براي بردن ظرف بستني آمد ، ديد دخترك كنار
ظر ف بستني دو تا يك دلاري مچاله شده گذاشته براي انعام !
