زمانهایی دور پادشاهی در اواخر عمرش پول کلانی دراختیار یکی ازنویسندگان و مورخان معروف کشورش گذاشت که تحقیق کند هدف اززندگی این مردم چیست و این همه آدم که در طی سالیان دراز آمده اند و رفته اند درطول زندگی چه چیز به دست آورده اند.
این مورخ سالها تحقیق کرد و چندین کتاب قطور در این مورد نوشت وتقدیم پادشاه کرد، پادشاه که وقت وحوصله خواندن این همه کتاب را نداشت دستور داد که کتابها را خلاصه کند. وی 20 جلد کتاب را به 10 جلد کاهش داد. که این هم چندین سال طول کشید، پادشاه هم که پیرتر و کم حوصله تر شده بود گفت که باز هم زیاد است .
این مورخ آن را به 5 جلد رساند، بازهم پادشاه حوصله خواندن آن را نداشت وگفت که خلاصه تر کن.
بالاخره این نویسنده آن را در یک جلد جمع آوری کرد وزمانی آن تهیه شد که پادشاه در بستر بیماری بود ولحظات آخر عمر خود رامی گذراند. وقتی که کتاب را دید خطاب به وی گفت که من دیگر دارم ازاین دنیا میروم ونمیتوانم حتی این یک جلد را هم بخوانم ، در یک جمله به من بگو که خلاصه آن چیست ومردم چه دستاوردی داشتند نویسنده در پاسخ گفت: اگر بخواهم نتیجه زندگی مردم در طول تاریخ را در یک جمله خلاصه کنم اینکه:
مردم آمده اند و رنج کشیده اند و رفته اند

