<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گل ارکیده</title>
<link>http://labkhandeghashang.blogfa.com/</link>
<description>شاخه تکیده  ,    گل ارکیده ...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Jun 2008 20:13:54 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>زمزمه بی دقت</title>
<link>http://labkhandeghashang.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>من باید کار بهتری از فریب دادن یک دوست میکردم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و فرصتی را که به من داده شده بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دست نمیدادم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس دیگر هیچگاه نخواهم رقصید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون پاهای گناهکارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگر آهنگی ندارند...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Jun 2008 20:13:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=labkhandeghashang&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>labkhandeghashang</dc:creator>
<guid>http://labkhandeghashang.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من بدهکارم!</title>
<link>http://labkhandeghashang.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>من بدهكارم &lt;BR&gt;جيب هايم خالي ست &lt;BR&gt;كفش هايم كهنه ، چشمم كور&lt;BR&gt;من عجب دنده نرمي دارم&lt;BR&gt;من پول هايم را وقتي مي گيرم ،&lt;BR&gt;كه فاتحه اش را خوانده باشد زن من&lt;BR&gt;سر گلدسته برج&lt;BR&gt;جيب من جاي گره خوردن هيچ است و شپش&lt;BR&gt;هر كجا هستم باشم ، خانه اي مي خواهم&lt;BR&gt;اجا ره، رهن ، كرايه همه اش مال من است &lt;BR&gt;چه اهميت دارد كه اجاره با لا ست&lt;BR&gt;صاحبان خانه چه خبر از ته جيبم دارند &lt;BR&gt;پول را بايد جست ، وام بايد كه گرفت ،&lt;BR&gt;خانه اي نقلي ساخت&lt;BR&gt;زير قرض بايد رفت&lt;BR&gt;با همه اهل و عيال ،نان خشك بايد خورد&lt;BR&gt;مگر اين اشكنه ها چه كم از ديزي سنگي دارد !&lt;BR&gt;بهتر آن است كه قانع باشيم&lt;BR&gt;و نگوييم كه پول و پله لازم داريم !&lt;BR&gt;حرف ديگر،كافيست &lt;BR&gt;خانه در يك قدمي است&lt;BR&gt;و طلبكار آنجاست!&lt;BR&gt;كفش را بايد كند&lt;BR&gt;پول را بايد جست&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Oct 2007 14:36:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=labkhandeghashang&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>labkhandeghashang</dc:creator>
<guid>http://labkhandeghashang.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رنج!</title>
<link>http://labkhandeghashang.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#737373&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#737373&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#737373&gt;زمانهایی دور پادشاهی در اواخر عمرش پول کلانی دراختیار یکی ازنویسندگان و مورخان معروف کشورش گذاشت که تحقیق کند هدف اززندگی این مردم چیست و این همه آدم که در طی سالیان دراز آمده اند و رفته اند درطول زندگی چه چیز به دست آورده اند&lt;/FONT&gt;.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#737373&gt;این مورخ سالها تحقیق کرد و چندین کتاب قطور در این مورد نوشت وتقدیم پادشاه کرد، پادشاه که وقت وحوصله خواندن این همه کتاب را نداشت دستور داد که کتابها را خلاصه کند. وی 20 جلد کتاب را به 10 جلد کاهش داد. که این هم چندین سال طول کشید، پادشاه هم که پیرتر و کم حوصله تر شده بود گفت که باز هم زیاد است .&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#737373&gt;این مورخ آن را به 5 جلد رساند، بازهم پادشاه حوصله خواندن آن را نداشت وگفت که خلاصه تر کن. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#737373&gt;بالاخره این نویسنده آن را در یک جلد جمع آوری کرد وزمانی آن تهیه شد که پادشاه در بستر بیماری بود ولحظات آخر عمر خود رامی گذراند. وقتی که کتاب را دید خطاب به وی گفت که من دیگر دارم ازاین دنیا میروم ونمیتوانم حتی این یک جلد را هم بخوانم ، در یک جمله به من بگو که خلاصه آن چیست ومردم چه دستاوردی داشتند&lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;نویسنده در پاسخ گفت: اگر بخواهم نتیجه زندگی مردم در طول تاریخ را در یک جمله خلاصه کنم اینکه:&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#737373&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT color=#bf005f&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#bf005f&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: maroon; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#bf005f&gt;                مردم آمده اند و رنج کشیده&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#bf005f&gt;اند و رفته اند&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#737373&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;پادشاه بعدازشنیدن این جمله که سالها در انتظارش بود چشم از جهان فرو بست&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Aug 2007 10:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=labkhandeghashang&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>labkhandeghashang</dc:creator>
<guid>http://labkhandeghashang.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لیلی باید عاشق باشد....</title>
<link>http://labkhandeghashang.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>در ادامه پست قبل به نوشته دوست خوب مژگان:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا مشتی خاک برگرفت .می خواست لیلی را بسازد.&lt;BR&gt;از خود در او دمید...و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سالیانی است که لیلی عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد.&lt;BR&gt;زیرا خدا در او دمیده است .&lt;BR&gt;وهر که خدا در او بدمد ,عاشق می شود.&lt;BR&gt;لیلی نام تمام دختران زمین است ,&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نام دیگر انسان.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 16 Jun 2007 16:05:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=labkhandeghashang&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>labkhandeghashang</dc:creator>
<guid>http://labkhandeghashang.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لیلی یک ماجراست!</title>
<link>http://labkhandeghashang.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>خدا گفت :ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .&lt;BR&gt;ماجرايي كه بايد بسازيش .&lt;BR&gt;شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .&lt;BR&gt;آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند&lt;BR&gt;و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد . &lt;BR&gt;مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .&lt;BR&gt;خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .&lt;BR&gt;شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش .&lt;BR&gt;خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .&lt;BR&gt;شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود .&lt;BR&gt;خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن&lt;BR&gt;شيط ان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .&lt;BR&gt;خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست .&lt;BR&gt;شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست&lt;BR&gt;و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي .&lt;BR&gt;ليلي هاي نزديك لحظه اي .&lt;BR&gt;خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر .&lt;BR&gt;ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود&lt;BR&gt;مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد ليلي گريه کرد&lt;BR&gt;ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است .&lt;BR&gt;خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟&lt;BR&gt;خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .&lt;BR&gt;ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .&lt;BR&gt;خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي .&lt;BR&gt;ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب&lt;BR&gt;خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري &lt;BR&gt;ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟&lt;BR&gt;خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛&lt;BR&gt;دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟&lt;BR&gt;ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد .&lt;BR&gt;خدا خنديد .&lt;BR&gt;خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي گفت : من . &lt;BR&gt;خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم .&lt;BR&gt;خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش&lt;BR&gt;ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد .&lt;BR&gt;ليلي گر مي گرفت .&lt;BR&gt;ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود . ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد .&lt;BR&gt;مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .&lt;BR&gt;خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 May 2007 13:10:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=labkhandeghashang&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>labkhandeghashang</dc:creator>
<guid>http://labkhandeghashang.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شکلات...</title>
<link>http://labkhandeghashang.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://f3.yahoofs.com/blog/443a52f2zdb0aa8e6/34/__sr_/84bc.jpg?mgA_lJGB1sPCbl99&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من يه شكلات گذاشتم توي دستش... اون يه شكلات گذاشت توي دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم روبالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت &quot;دوستيم؟&quot; ... گفتم &quot;دوست دوست&quot; ... گفت &quot;تا كجا؟&quot; ... گفتم &quot;دوستي كه تا نداره&quot; ... گفت &quot;تا مرگ&quot; ... خنديدم و گفتم &quot;من كه گفتم تا نداره&quot; ... گفت &quot;باشه ، تا بعد از مرگ&quot; ... گفتم &quot;نه ، نه ، نه تا نداره&quot; ... گفت &quot;قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعني زندگي بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم&quot; ... خنديدم و گفتم &quot;تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا&quot; يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا&quot; تا نميذارم&quot; ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمي كرد... ميدونستم... اون مي خواست حتما&quot; دوستي مون تا داشته باشه... دوستي بدون تا رو نمي فهميد... &lt;BR&gt;گفت &quot;بيا براي دوستي مون يه نشونه بذاريم&quot; ... گفتم &quot;باشه ، تو بذار&quot; ... گفت &quot;شكلات... هر بار كه همديگه رو مي بينيم يه شكلات مال تو ، يكي مال من... باشه؟&quot; ... گفتم &quot;باشه&quot; ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توي دستش... اون هم يه شكلات توي دست من... باز همديگه رو نگاه مي كرديم... يعني كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز مي كردم و ميذاشتم توي دهنم و تند تند اونو مي مكيدم... مي گفت &quot;شكمو تو دوست شكمويي هستي&quot; ... و شكلاتش رو ميذاشت توي يه صندوق كوچولوي قشنگ... مي گفتم &quot;بخورش&quot; ... مي گفت &quot;تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... براي هميشه بمونه&quot; ... &lt;BR&gt;صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمي خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم &quot;اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار مي كني؟&quot; ... گفت &quot;مواظبشون هستم&quot; ... مي گفت &quot;ميخوام نگهشون دارم تا موقعي كه دوست هستيم&quot; ... و من شكلات ميذاشتم توي دهنم و مي گفتم &quot;نه ، نه تا نداره... دوستي كه تا نداره&quot; ... &lt;BR&gt;يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظي كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه &quot;ميرم ، اما زود بر مي گردم&quot; ... من ميدونم ، ميره و بر نمي گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم &quot;اين براي خوردن&quot; ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم &quot;اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچيكت&quot; ... يادش رفته بود كه صندوقي داره براي شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستي من تا نداره... ميدونستم دوستي اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار مي كنه؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Apr 2007 18:28:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=labkhandeghashang&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>labkhandeghashang</dc:creator>
<guid>http://labkhandeghashang.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوتی های صدا و سیمایی!</title>
<link>http://labkhandeghashang.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>چند سال پيش توي يه برنامه زنده شبکه تهران (فکر کنم شبهاي تهران بود) احمدزاده بعد از اينکه يکي مسابقه رو برد گفت: هديه اي به رسم امانت به شما ميديم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يکي دو هفته پيش اين پسره (اميرمحمد) به عمو پورنگ گفته بذار يه ماچ از لبات بگيرم و پورنگ هم سرخابي شده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توي اخبار سراسري بود که آقاي بابان همراه همکار خانومش مي‌خواست خداحافظي کنه گفت: به همراه خانمم از شما خداحافظي مي کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برنامه‌ي صبح ايراني راديو سراسري که از ساعت&amp;nbsp;۶ و خورده اي صبح شروع ميشه يک مجري خانم داره به اسم قلع ريز يا مشابه اون که يه روز، گفتند: يک خبر جالب مي‌خوام براتون بخونم، تو اينترنت مي‌گشتم (!) اين خبر رو ديدم که نوشته يک پيرمرد به مدت&amp;nbsp;۵۷ سال بالاي درخت زندگي کرده و بعد فرمودند که: شوخي نيست، طرف&amp;nbsp;۱ قرن بالاي درخت بوده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يه تبليغي جديدا تو تلويزيون نشون ميده که ظاهرا مال يک شرکت آموزش کنکور به اسم &quot; تست قرمز &quot; هست ... خلاصه يه پسره رو نشون ميده که کتاباي اينا رو مي خونه بعد ميره سر جلسه با خيال راحت تست ميزنه ...فقط يه نکته اي هست ... اين پسره سر جلسه کنکور فقط يه پاسخ نامه دستشه ... هيچ پرسش نامه اي وجود نداره ...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يکي از برنامه هاي زنده شبانه چند سال قبل بود که تو شبکه تهران پخش مي شد و احمدزاده و حسيني مجرياش بودن. خسرو شايگان (دوبلور) تلفني باهاشون تماس گرفته بود و اينا هم گير داده بودن که يه آهنگي رو که معمولا زمزمه مي‌کني بخون. هرچي اين بنده خدا مي گفت الآن چيزي يادم نيست ول کن نبودن که يه دفعه شروع کرد به خوندن : مرا ببوس ...! مرا ببوس ... اون دو تا هم که دستپاچه شده بودن فورا گفتن به به چه صداي خوبي! حالا مي‌رسيم سر سوال بعد و هر جور بود نذاشتن بقيشو بخونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يه بارم تو برنامه کودک (حالا همه فکر ميکنن من برنامه کودک مي بينم) عمو پورنگ اجرا مي کرده مسابقه تلفني بوده يه دختره زنگ زده بوده ، پورنگ بهش ميگه بابا خونه هست باهاش صحبت کنم ميگه هست ولي حمومه ، ميگه مامان چه طور ؟ ميگه مامانمم حمومه !!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يه بار گوينده اخبار ساعت&amp;nbsp;۲ مي‌خواست بگه وفات پدر آقاي احمدي نژاد گفت: شهادت پدر آقاي احمدي نژاد که سريع درست کرد. ولي معلوم بود اعصابش خرد شده و چند تا اشتباه ديگه هم کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.koodakaneh.com/images/animation/248.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يه خاطره ديگه از عمو پورنگ &lt;BR&gt;يه صداي دخترونه &lt;BR&gt;- الو ؟ &lt;BR&gt;- الو ؟ &lt;BR&gt;- سلام &lt;BR&gt;- سلام &lt;BR&gt;- خوبي &lt;BR&gt;- مرسي . عمو پورنگ ؟ &lt;BR&gt;- جانم ؟ &lt;BR&gt;- من خيلي دوستتون دارم &lt;BR&gt;- منم خيلي دوستت دارم عزيزم . اسمت چيه ؟ &lt;BR&gt;- كتايون &lt;BR&gt;- كتايون ؟ خوبي ؟ &lt;BR&gt;- بله &lt;BR&gt;- كتايون ؟ من ازت سوال مي پرسم . تو بگو كتايون . باشه ؟ &lt;BR&gt;- باشه &lt;BR&gt;- كي از همه بهتره ؟ &lt;BR&gt;- كتايون &lt;BR&gt;- كي تو كارا به مامان كمك مي كنه ؟ &lt;BR&gt;- كتايون &lt;BR&gt;- كيه كه مامان دوستش داره ؟ &lt;BR&gt;- كتايون &lt;BR&gt;- كيه كه بابا وقتي از در مياد ماچش مي كنه ؟ &lt;BR&gt;- مامان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همين 5 شنبه بازي پرسپوليس - ابومسلم بود بين دو نيمه زنگ زدن به فنايي براي مسايل داوري و اينا فنايي گفت : قبل از هر چيز اجازه بدين فرارسيدن ماه محرم رو خدمت شما و بينندگان تبريک عرض کنم !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&amp;nbsp;حسابی خندیدید نه؟؟؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Feb 2007 14:53:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=labkhandeghashang&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>labkhandeghashang</dc:creator>
<guid>http://labkhandeghashang.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سهراب سپهری...</title>
<link>http://labkhandeghashang.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>نور را پيموديم دشت طلا را درنوشتيم &lt;BR&gt;افسانه را چيديم و پلاسيده فكنديم &lt;BR&gt;كنار شن زار آفتابي سايه بار ما را نواخت &lt;BR&gt;درنگي كرديم &lt;BR&gt;بر لب رود &lt;BR&gt;پهناور رمز روياها را سر بريديم &lt;BR&gt;ابري رسيد و ما ديده فرو بستيم &lt;BR&gt;ظلمت شكافت زهره را ديديم و به ستيغ برآمديم &lt;BR&gt;آذرخشي فرود آ‚د و ما را در نيايش فرو ديد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لرزان گريستيم خندان گريستيم &lt;BR&gt;رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم &lt;BR&gt;سياهي رفت سر به آبي آسمان سوديم در خور آسمان ها شديم&lt;BR&gt;سايه را به دره رها كرديم لبخند را به فراخناي تهي فشانديم &lt;BR&gt;سكوت ما به هم پيوست وما ما شديم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنهايي ما تا دشت طلا دامن كشيد &lt;BR&gt;آفتاب از چهره ما ترسيد &lt;BR&gt;دريافتيم و خنده زديم &lt;BR&gt;نهفتيم و سوختيم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر چه بهم تر تنهاتر &lt;BR&gt;از ستيغ جداشديم &lt;BR&gt;من به خاك آمدم و بنده شدم &lt;BR&gt;تو بالا رفتي و خدا شدي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Feb 2007 17:05:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=labkhandeghashang&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>labkhandeghashang</dc:creator>
<guid>http://labkhandeghashang.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفتنی های شنیدنی.</title>
<link>http://labkhandeghashang.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;FONT color=#9999cc&gt;حرف اول:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#66ccff&gt;&quot;در دياري كه در آن نيست كسي يار كسي&quot;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&quot; يارب اي كاش نيفتد به كسي كار كسي&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هيچ وقت دل به كسي نبند چون اين دنيا انقدر كوچيكه كه دوتا دل توش جا نميشه ولي اگه دل بستي هيچ وقت ازش جدانشو چون اين دنيا انقدر بزرگه كه ديگه پيداش نميكنی..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;هميشه يادت باشه چيزي که امروز داري شايد آرزوي ديروزت بوده و بزرگترين آرزوي فردات. پس هميشه سعي کن قدر چيزي که امروز داري رو خوب بدوني !!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;دريا باش که اگر کسي سنگ به سويت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرشته از سنگ پرسيد : چرا دعا نميکني که خدا تو را به انسان تبدبل کند؟ سنگ گفت : هنوز انقدر سخت نشده ام که بتوانم انسان باشم !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم دوستت دارم نگاهي به من کرد و گفت:چند تا؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهاي دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه مي کرد که خالي بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنکه مي‌خواهد روزي پريدن آموزد، نخست مي‌بايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمي‌کنند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگي آب راه‌ايي است به نام وفا... ميريزد به جويي به نام صفا... ميرود به رودي به نام عشق... ميرسد به دريايي به نام وداع...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد . با وفا ترين دوست به مرور زمان بي وفا شد . اين پرپر شد ن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;داستان غم انگيز زندگي اين نيست که انسانها فنا مي شوند ، اين است که آنان از دوست داشتن باز مي مانند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#9999cc&gt;حرف آخر:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#33ccff&gt;&lt;STRONG&gt;در ماندن و رفتن رازی است ... در خندیدن و گریستن حقیقتی است... راز &lt;FONT color=#0099ff&gt;ماندن و خندیدن &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#33ccff&gt;حقیقتا&quot; برای تو...&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#33ccff&gt;&quot;فرزاد حسنی&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Jan 2007 16:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=labkhandeghashang&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>labkhandeghashang</dc:creator>
<guid>http://labkhandeghashang.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يک روز و هزار سال :</title>
<link>http://labkhandeghashang.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است&lt;BR&gt;تقويمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقي بود.&lt;BR&gt;پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.&lt;BR&gt;داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت&lt;BR&gt;خدا سکوت کرد آسمان و زمين را به هم ريخت خدا سکوت کرد &lt;BR&gt;به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت &lt;BR&gt;خدا سکوت کرد دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست&lt;BR&gt;و گفت : عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي&lt;BR&gt;تنها يک روز ديگر باقي است بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن &lt;BR&gt;لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ؟ با يک روز چه کار مي توان کرد ؟&lt;BR&gt;خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ،&lt;BR&gt;گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد ،&lt;BR&gt;هزار سال هم به کارش نمي آيد و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت &lt;BR&gt;و گفت حالا برو و زندگي کن او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد&lt;BR&gt;که در گوي دستانش مي درخشيد اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، &lt;BR&gt;مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد قدري ايستاد بعد با خودش گفت :&lt;BR&gt;وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد&lt;BR&gt;بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم آن وقت شروع به دويدن کرد &lt;BR&gt;زندگي را به سر و رويش پاشيد زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد&lt;BR&gt;و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود مي تواند بال بزند &lt;BR&gt;مي تواند او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، &lt;BR&gt;مقامي را به دست نياورد اما اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد ، &lt;BR&gt;روي چمن خوابيد کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد&lt;BR&gt;و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد و براي آنها که او را دوستش نداشتند&lt;BR&gt;از ته دل دعا کرد او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد سبک شد &lt;BR&gt;لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد &lt;BR&gt;او در همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت&lt;BR&gt;کسي که هزار سال زيسته بود &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Jan 2007 13:59:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=labkhandeghashang&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>labkhandeghashang</dc:creator>
<guid>http://labkhandeghashang.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
